مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

111

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

چون شب ششصد و بيست و ششم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، اما غريب چون مهديه دختر مرداس را از اسيرى حمل بن ماجد خلاص داد و حمل را بكشت ، خود اسير عشق مهديه شد و تير مژگان او به سينه‌اش كارگر آمد و در دام عشقش بيفتاد و هيچ‌گاهى خيال مهديه از خاطر غريب بدر نمىرفت . خواب و خور برو حرام شد . همه روزه سوار گشته ، بكوهها مىرفت و اشعار مىخواند تا اينكه آثار عشق درو پديد شد . راز خود ببعضى از ياران آشكار كرد و خبر او در ميان قبيله انتشار يافت . تا اين حكايت بمرداس رسيد . مرداس خشمگين گشت و از غايت خشم برخاست و بنشست و ماه و خورشيد را دشنام داد و گفت : هركس كه تخمكان ناپاك بپرورد ، پاداش او همين است . و لكن اگر من غريب را نكشم ، در زير ننگ بخواهم ماند . پس از آن با مردى از خردمندان قبيله در كشتن غريب مشورت كرد و راز خود بر او آشكار نمود . آن مرد دانا گفت : اى امير ، دو روز بيش نيست كه غريب ، دختر ترا از اسيرى خلاص كرده . اگر از كشتن او ناگزيرى ، چنان كن كه در دست ديگرى كشته شود . تا كسى بر تو گمان بد نبرد . مرداس راى او را بپسنديد و از شجاعان قبيله ، يكصد و پنجاه سوار برگزيد و ايشان را بكشتن غريب ترغيب همىكرد . تا اين‌كه غريب بنخجيرگاه شد . مرداس ، سواران را برداشته ، در راه غريب بكمين نشستند . از قضا در آن هنگام كه مرداس با سواران خود در ميان درختان كمين كرده بودند ، پانصد سوار شجاع بر ايشان هجوم آوردند . شصت تن از ايشان را كشته و نود تن اسير كردند و بازوان امير مرداس را نيز ببستند . و سبب اين بوده است كه چون حمل بن ماجد با قوم خود كشته شدند ، بقيه بگريختند و برادر حمل بن ماجد را از حادثه آگاه كردند . جهان در چشمش تار گشت . سواران قبيله را جمع آورده ، پانصد تن شجاع از ايشان برگزيده و بخونخوارى برادران